فریاد کز توهم نامحرم حضوریم/ خفاش بی‌نصیبم، ظلمت‌شناس نوریم

زان دم که دامن کل رفته است از کف ما/ در احتیاج هر جزو مجنونتر از ضروریم

پیوند هیچ دارد از آگهی گسستن/ تا آشنای خویشیم بیگانه شعوریم

ما را نمیتوان یافت بیرون از این دو عبرت/ یا ناقص‌الکمالیم یا کامل‌القصوریم

آشوب «لن ترانی»است هنگام‌ساز عبرت/ زین کسوتی که داریم فانوس شمع طوریم

خواه از تلاش همت خواه از تردد حرص/ در هر صفت جهانی داریم و ناصبوریم

در ساز ما نهفته است احیای عالم وهم/ عمریست چون دم صبح توفان‌خروش صوریم

هرکس به سعی بینش محرم‌سراغ ما نیست/ در عرصه خیالی گرد خرام موریم

این انفعال جاوید یارب کجا برد کس/ گم گشته خفاییم آواره ظهوریم

دوزخ ز شرمساری کوثر شود جبینش/ گر این قدر بداند ما را که از که دوریم

رسوایی تعین نتوان به وهم پوشید/ این به که چشم بندیم بند قبای عوریم

بیدل، زیارت ما روزی دو مغتنم گیر/ از بسکه خاکساریم کیفیت قبوریم.

(دیوان غزلیات حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی/ غزل شماره 2300).

 


 (نام اولیه این بخش «لحظه»‌نگاری است. برای جامعه‌ای که نه سنتی مانده نه غربی شده(!!)، یا هم سنتی است هم غربی(!!)، یا نیمی‌اش سنتی است نیمی‌اش غربی(!!)، «لحظه»‌ها تب‌وتاب شگرفی دارند. «لحظه»‌ها را رصد کنید کأنه «نبض» اجتماع را گرفته‌اید. نبض که در دستتان باشد گرفتار سومانی نمیشود! متن زیر یک نمونه است از آن «لحظه»ها و «لرزه»ها:)

کارگران مشغول نشای برنج‌اند. از همان گروه چهار نفر تخمهای برنج را که در کرتها کاشته شده می‌کنند و دسته میکنند. من در کنار این گروه اخیر کار میکنم. هوای بسیار گرم است اما اوضاع ناگوار کار در چنان شرایطی به مدد آب خنکی که از چاه داخل کرت ما میریزد تحمل‌پذیر میشود. گروه اول مجبور به کار در بخشی از زمین هستند که آب به دلیل گرما تبخیر می‌شود و سر و صورت کارگران را گرمازده میکند. هنگام عصر وقتی برای چایخوردن کنار هم نشستیم  اوضاع و احوال آنها را نامساعد دیدم. خودشان هم کلافه هستند. یکی از آنان طاقت نمیآودد و میگوید به خانه برمیگردم. به چهار نفری که در کنار من کار می‌کردند پیشنهاد کردم جای خودشان را با آنها عوض کنند. یک ساعت‌و‌نیم از ساعات کار باقی مانده و هوا رو به تعدیل شدن میگذارد. به رغم این مزیت‌ها هیچ کدام از همراهان من حاضر نمیشود جای خود را با یکی از آنها عوض کند. و من جایم را با آن خانمی که قصد داشت برود عوض میکنم.

 تکمله: این واقعه در دلش رازی بسیار عجیب و شگفت دارد. فهم همین یک راز عمق فساد در فرهنگ سنتی را نشان می‌دهد. متن زیر رازگشایی از این واقعه است: گروه‌های کارگری سخت به مناسک و شعائر مذهبی پایبندند. هنگام کار هم بسیاری از صحبت‌ها و سرودهای محلی از عمق اعتقاد مذهبی آنان حکایت می‌کند. بعضا به بنده اعتراض می‌کنند که چرا مثل ما نیستی. علی‌الاغلب پاسخی نمیدهم. بعضا میگویم آنچه شما می‌گویید یا براساس آن عمل میکنید دین نیست و صرفا اعمال مذهبی بی روح است. واقعیت این است که مناسک و شعائر مذهبی آنگاه که فاقد ذکر و فکر حقیقی شوند مثل ماده مخدر عمل میکنند. احساس مذهبی مردم را سیراب میکنند اما قادر نیستند آنها را به سوی مراتب عالی حیات بالا بکشد. اینکه خداوند آن همه بر «تقوا» و «حق» تاکید میکند برای همین منظور است. دین امر متعال است و آدمی بدون خصلت‌های والا نخواهد توانست به زیور دین آراسته شود. سنت و فرهنگ سنتی شبه امر متعال است و به شدت باب دندان آدمی است؛ بدین معنی که انسان در این وادی هم به احساس مذهبی‌اش پاسخ میدهد و هم خواسته‌های خودش را محقق میکند. نکته تأسف‌بار اینکه علی الاغلب مبلغان مذهبی همین بخش از معارف را تبلیغ و تبیین میکنند که با این خصلت آدمی سازگار است. از این منظر کار آنان جنایت است که در نهایت به انحطاط فرد و جامعه و تضییع امر متعال می‌انجامد. با یادآوری همین چند نکته جای تعجب نیست که بگویم همان کارگران در کنار اعمال‌های مذهبی بسیار رفتارهای ناشایست دیگر هم مرتکب میشوند طوری که صرف بودن در کنار آنها چندش‌آور میشود. گفت: پارسا را بس بود این قدر زندان / که بود هم‌طویله رندان.


مناسبات کارگری و کارفرمایی بخشی از اوضاع دردناک ایران امروز است. آنچه در قانون کار برای حمایت از کارگران درج شده حداقلی است طوری که یک کارگر با رعایت همه موارد قانون کار همچنان زیرخط فقر باقی خواهد ماند. این معضل وقتی با منفعت‌طلبی و سودخواهی کارفرمایان همراه شود اوضاعی بس ناگوارتر و تر ایجاد خواهد کرد. در پانزده سالی که با نیت شناخت دقیق و درست اجتماع و به نیت ارتقای فرهنگی هموطنان به کار فرهنگی میدانی روی آوردم بارها با افرادی مواجه شدم که درد و رنجشان همین نکبت مضاعفی هست که از قبل ظلم کارفرمایان عاید کارگران میشود. کارفرما برگه‌های امضا‌شده از کارگر میگیرد و بخشی از حقوق یا مزایا را به آنان نمیدهد. کارگر بیچاره از ترس بیکاری و عواقب آن جرئت نمی‌کند به نهاد یا مسئولی درباره ظلم کارفرما سخنی بگوید. امروز حال و روز این خانواده‌ها چگونه است؟

با جوانی که پدردو فرزند هست در این باره صحبت کردم. در واقع با این قصد که بدانم او که کارگر است چه حال و روزی دارد پرسیدم کجا کار می‌کند و چقدر حقوق می‌گیرد. گفت در فلان شهرک صنعتی. روزانه ده ساعت کار می‌کنم. دو ساعت رفت و برگشت ما طول می‌کشد. سی کارگر هستیم. یک میلیون و دویست وپنجاه هزار تومان حقوق می‌دهد(به حساب سال1398). صدوده هزار بابت بیمه کسر می‌کند. و میگوید اگر قبول ندارید خودتان استعفا بدهید.

نمونه دوم: پرسیدم حال و روز فامیل ما که کارفرمای شماست چگونه است. گفت انسان نیست. گفتم چرا. گفت ما سه نفر کاری که طبق قانون شش نفر باید برعهده بگیرند انجام میدهیم. از ما کاغذ سفید امضا میگیرد که .گفتم صعبا فریبنده که این درم و دینار است. الذی جمع مالا و عدده.

تکمله:  این معضل درد بی دردمان نیست. گناه حاکمیت این است که به جای طرح انقلابی در مناسبات کارگری و کارفرمائی مثل همه موارد و مسائل دیگر سطحی‌اندیشی کرد و نتوانست تعریف دقیق و عمیق از انسان و کار و پول یا سود ارائه کند. جامعه با «هسته» به جلو میرود آنگونه که در بدنه یک ماشین عظیم بخش موتور را باید مهمترین عضو دانست. هسته نیرویِ انسانیِ فداکار در ایران بعد از انقلاب نه با امتیاز و سهمیه یا وامهای خارجی  که با کسب تجربه در یک دوره شش‌ماهه یا یکساله و انباشت سرمایه‌های فردی - حتی با خانه یا زمین حداقلی‌اش- باید پای در میدان کار و تولید و سرمایه‌گذاری می‌گذاشت و رقیب جدی و واقعی سرمایه‌داران و سرمایگذاران بی‌آرمان می‌شد و. (این موضوع را میتوان عمیقتر بررسی کرد. بماند برای بعد)


یادداشتهایم در دهه هشتاد شمسی را مرور میکردم. متن زیر همچمنان موضوعیت دارد:

3-دوستانی که تحولات مملکتی را در دوران پس از انقلاب و خصوصا پس از رحلت امام آگاهانه تعقیب کرده اند می دانند که دولت های ما یکی پس از دیگری و علی رغم تظاهر به متفاوت بودن جملگی مجری ت ها و الگوهایی بوده اند که صندوق بین المللی پول و بانک جهانی طراح آنهاست. حاکمان ما هیچگاه در مواجهه با معضلات اجتماعی – اقتصادی به سراغ عالمان بومی این مرز و بوم نرفتند. به گمان من وقت آن است که صادقانه و شجاعانه اذعان کنیم که حاکمان ما علی العموم گرفتار نوعی شیفتگی نسبت به ممالک غربی بوده اند. اما وضع عالمان ما! با کمال تأسف باید صریح و بی پرده اعتراف کرد که وضع عالمان ما تفاوت کیفی با وضع و رویکرد حاکمان ما نداشته است. بهترین عالمان ما آنهایی هستند که به یکی از زبان های اروپایی تسلط دارند و می توانند نظریه پردازی غربیان را که تلاش غربیان برای فهم و شناخت و حل معضلات مبتلابه جوامع غربی است یا به خوبی اقتباس کنند تا ترجمه. عالمان حوزوی برخلاف عالمان دانشگاهی غالبا مفتون فرهنگ غرب نیستند لیکن جریان غالب حوزه در سنوات مورد نظر کماکان درگیر نقد فردی بوده یعنی آنها خود را بسیار بسیار کم پاسخگوی مسائل اجتماعی – اقتصادی دانسته اند. دانشگاه های ما اساس برای پاسخگوئی و رفع معضلات جامعه تأسیس نشده اند و با کمال تأسف به نظر می رسد حوزه ها نیز از بدو تأسیس و پیدایش چنین رسالتی را بر دوش خود احساس نکرده اند.

(دکتر سعید زیباکلام- نشریه سوره دوره چهارم شماره 19-1384 ص81).


«قرن ۱۸ میلادی با شروع انقلاب صنعتی در انگلستان و برخی کشورهای اروپایی، جهان از فاز کشاورزی وارد صنعت شد و تکانه‌های محیط زیستی آغاز شد. اگر چه دستاورد انقلاب صنعتی برای رفاه بشر مناسب ارزیابی می شود و سرآغاز تولید بیشتر و بهره وری بالا بود و در عین حال ارتقا وضعیت بهداشت، کنترل بیماری های اپیدمی و گسترش شهرها را به دنبال داشت اما به همان نسبت هم رشد شتابزده صنعت موجب تخریب منابع طبیعی و افزایش پسماندهای محیط زیستی شده است.
دیماه 1398 به لحاظ خبرهای تلخ ویژه است. شهادت مجاهد نستوه حضرت قاسم سلیمانی و متعاقب آن شهادت تعدادی از هموطنان کرمانی و شهادت مسافران هواپیما و مرگ بیست نفر در سقوط اتوبوس به دره، و سیل ویرانگر دیار سیستان. «خدایا عاقبت محمود گردان». آنچه میتوان درباره سردار سرافراز اسلام شهید قاسم سلیمانی گفت اینکه آن رادمرد خود مشتاق لقای حق بود و اگر سخن از تلخی میرود، به آن جانبی از واقعه اشاره میشود که رو به ما دارد؛ یعنی از دست دادن چنان سرمایه‌ای.
ای بی‌نصیب عشق به کار هوس بخند بر بالِ هرزه‌پر دو سه چاک قفس بخند دل جمع کن به یک دو قدح از هزار وهم بر محتسب بتیز و به ریش عسس بخند اوقات زندگی ز فسردن به باد رفت بر گریه‌ات اگر نبود دسترس، بخند زین جمع مال مسخرگی موج می‌زند خلقی است در کمند فسار و مرس بخند شور ترانه‌سنجی عنقایی‌ات رساست چندی به قاه‌قاه طنین مگس بخند از شرم چونشرر مژه‌ای واکن و بپوش سامان این بهارهمین است و بس‌بخند زین کشت خون به دل، چه ضرور است رُستنت لب گندمین کن و به تلاش عدس بخند در
دیکتاتوری مذموم است حتی در شکل اصلاحی آن؛ چراکه بخشی از وجوه شخصیتی آدمی را که از قضا بسیار مهم است و به هویت انسانها ربط پیدا میکند نهفته نگه میدارد. گفت: «ضرب شمشیر ندارد اثر ضرب مثل»: صد نوع بذر به دیکتاتور میدهیم. میگوید: «اراده/امر/حکم میکنم همه بذرها جوانه گندم گل کنند.» در عالم واقع چنین نتیجه‌ای محال است اما فرض محال که محال نیست. میتوان برای بذرها اختیار یا لایه‌های وجودی و شخصیتی متصور شد که به امر جناب حاکم باید مستور بمانند.
(نام اولیه این بخش «لحظه»‌نگاری است. برای جامعه‌ای که نه سنتی مانده نه غربی شده(!!)، یا هم سنتی است هم غربی(!!)، یا نیمی‌اش سنتی است نیمی‌اش غربی(!!)، «لحظه»‌ها تب‌وتاب شگرفی دارند. «لحظه»‌ها را رصد کنید کأنه «نبض» اجتماع را گرفته‌اید. نبض که در دستتان باشد گرفتار سومانی نمیشود! متن زیر یک نمونه است از آن «لحظه»ها و «لرزه»ها:) کارگران مشغول نشای برنج‌اند. از همان گروه چهار نفر تخمهای برنج را که در کرتها کاشته شده می‌کنند و دسته میکنند.
خانم لمبتون محققی مرجع برای جماعتی است که در امور روستائی ایران و جهان کار میکنند. مهمترین اثر تحقیقی ایشان درباره روستاهای ایران کتاب «مالک و زارع در ایران» است. یک کتاب دیگر هم دارد به نام «اصلاحات ارضی در ایران بین سالهای 66-1962». از جمله یادداشتهای ایشان که حاصل مطالعات میدانی است اینکه درباره مدیرعامل «شرکت تعاونی باباقاسم» مینویسد: «خودش، پدرش و پدربزرگش مقام کدخدائی ده را داشته‌اند.» این جمله برایم بسیار جالب است.

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

هر چی بخوای هست Milaur home خبرگزاری ایساتیس کتابخانه عمومی اقبال لاهوری قرچک اندروید پارتی کلیپیک